![]() |
چند دقيقه قبل از اذان مغرب، داشت با عجله از خانه خارج ميشد.
پرسيدم: «حسين! کجا ميروي با اين عجله؟»
همانطور که فاصله ميگرفت، گفت: «با يکنفر قرار ملاقات دارم.» و رفت.
از برادرش پرسيدم:« کجا ميرفت با اين عجله؟»
خنديد و گفت: «ميرفت مسجد جامع تا نمازش را اوّل وقت بخواند.»
شهيد «غلامحسين خزاعي»
به نقل از ماهنامه امتداد شماره 82 / ص42
نظرات شما عزیزان:
:: موضوعات مرتبط: داستان های نماز، ،

